یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387

سلام فاطمه خانوم 99 ساله.
اشتباه کردی
نه رایحه ام نه عطیه نه هانیه
ولی نزدیک شدی
با این مشخصات پیدا کنید پرتقال فروش را.
تازه مگه خانومای 99 ساله که هنوز مدرک... نگرفتن آرزو ندارن
آرزو بر پیرزن ها عیب نیست
به امید این که زود تر بشناسی
فعلاخداحافظ

ــــــــــ-

سلام به ؛یه بنده خدا؛

ببین خب مطلب رو دقیق بخون!منظورم اینه که گفتید ادرس رو از ......گرفتید-من هم پرسیدم که آیا چه کسی این شخص؛......؛ است؟

حالا شما چند سالتونه ها؟

اسم؟

همدستات کیا اند؟

ها؟

بگو ببینم :.....کیه؟

زود باش!

لطفا زود بخون چون این مطلب ربطی به حلف الالف نداره باید پاکش کنم!

خداحافظ

همین حالا

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

سحر روز آخری که جنوب بودیم یعنی اون شب که توی پادگان میشداغ بودیم بلند شدیم که بریم برای جلسه و نماز شب...من و رایحه و عطیه بیدار شدیم...آقا مگه این هانیه بیدار می شد؟می گفت برید خودتون...(شرمنده فیلتر نداشت اینجا رو برا هانیل بفیلترونم)بعدش به زور بلندش کردیم و رفتیم وضو بگیریم...تو وضو خونه خانم حریری رو دیدیم...بعد وضو گرفتیم و باز بی سر و صدا و توی اون هوای به شدت سرد بیابونی رفتیم حسینیه میشداغ...برای خانم هایی که توحسینیه کشیک بودند غیر طبیعی بود اینوقت اومدن به حسینیه...از ما می پرسیدن بقیه هم دارن میان؟ماهم گفتیم نه...

این وسط هانیه هم که خواب آلود و اینا ...(دیگه بیشتر نمی گم آبروش بره که خب!)

کل نماز شب رو کامل نخوندیم اما یادمه 2یا4رکعت خوندیم...بعدش هم نزدیک نیم ساعت به اذان صبح مونده بود...من و رایحه بیدار بودیم و هانیه هی چرت میزد...برای اینکه خوابش نبره و مجبور نشه 60 کیلومتر تا وضو خونه نره من یه ایده ای به مغزم خطور کرد!گفتم هانیه خانم تا 15 میشمرم بلند  میشی بعدش باز میخوابی و هی دوباره تا 15 میشمرم که خوابت نبره...بیچاره فقط هر دفعه 15 ثانیه وقت داشت بخوابه که البته یکم غُر زد کردمش 20 ثانیه که رایحه دق نکنه.!

خلاصه اینم از این بیدار موندنه...

وقتی از جنوب برگشته بودیم و من تو حل یه مشکلی کم آورده بودم به گوشی خواهر هانیه پک زدم که "هانیه من دیگه بلد نیستم بشمرم...برام میشمری؟"

و خواهر هانیه هم چون اولین بار بود پیامک میزدم برا همین پکم رو خونده بود جواب داد که:"هانیه الان خوابه .من فعلا میشمرم شما هم برو درستو بخون.1-2-3..."

حالا کلا هروقت قضیه هایی شبیه خواب و اینا پیش میاد بقیه که غیر از اون طرف اند که تو زنده گی یا کارها یا کلا خواب در حال چرت زدنه مجبوریم براش تا20 بشمریم و بیدار شه دوباره تا بیست بشمریم بعدش بخوابه...باز تا 20 بشمریم بیدار شه...تا اینکه کاملا بیدار شه!

حا لا برو بچز به افتخار ورود مریم سادات به گروه میشمریم:

1-2-3-4-5-...20!!!!!

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

خب ...

اون وقتی که لینک وبلاگمون رو دادم به آقای حمید داوود آبادی ...(نویسنده کتابهای دفاع

مقدس...

اینم وبلاگشونه: http://davodabadi.persianblog.ir/post/149 این متنی هم که

آدرسشو دادم اسمش اینه:چقدردلم گناه میخواد!!!)

ایشون هم به وبلاگ ما سر زدن و با خوندن مطلبی با اسم؛کار فرهنگی از نوع تو قطاری

اش؛ :http://asheghanezende.blogsky.com/1387/01/30/post-2/

لطف کردند  و این نظر رو دادند ...

خالی از لطف نیست برو بچزمون هم بخونند... بفرمایید:

مشخصات نویسنده
حمید داودآبادی
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 09:49 AM

بنام حضرت دوست

از اینکه به کلبه حقیرانه بنده سر زدید ممنونم.

همچنان منتظر نگاه گرم همه شما عزیزان در قاب شیشه ای وبلاگم هستم.

همن اول متنتان را که خوندم دلم گرفت.

هم گرفت هم پرید.

رفت به روزهای اعزام با بچه های گردان ابوذر

شر و شور بازی تا صبح در کوپه های قطار

آن قدر آب روی هم ریختیم که از خنده گریه می کردیم

آره گریه

ولی این گریه

فقط از این بود که میدونستیم دو روز دیگه

پیکر همین عزیزان

توی بیابون شلمچه تشنه و خسته و زخم

نقش بر آسمان خواهد زد

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مریم سادات خانم...عطیه خانم...هانیه خانم...رایحه خانم...!
حالا بهتر میشه فهمید چقدر دلمون با اوناست...
و چقدر ازشون کم آوردیم و نباید کم بیاریم اگر که می خوایم ره روی اونها باشیم و اون دنیا از رفقاشون!