سحر روز آخری که جنوب بودیم یعنی اون شب که توی پادگان میشداغ بودیم بلند شدیم که بریم برای جلسه و نماز شب...من و رایحه و عطیه بیدار شدیم...آقا مگه این هانیه بیدار می شد؟می گفت برید خودتون...(شرمنده فیلتر نداشت اینجا رو برا هانیل بفیلترونم)بعدش به زور بلندش کردیم و رفتیم وضو بگیریم...تو وضو خونه خانم حریری رو دیدیم...بعد وضو گرفتیم و باز بی سر و صدا و توی اون هوای به شدت سرد بیابونی رفتیم حسینیه میشداغ...برای خانم هایی که توحسینیه کشیک بودند غیر طبیعی بود اینوقت اومدن به حسینیه...از ما می پرسیدن بقیه هم دارن میان؟ماهم گفتیم نه...
این وسط هانیه هم که خواب آلود و اینا ...(دیگه بیشتر نمی گم آبروش بره که خب!)
کل نماز شب رو کامل نخوندیم اما یادمه 2یا4رکعت خوندیم...بعدش هم نزدیک نیم ساعت به اذان صبح مونده بود...من و رایحه بیدار بودیم و هانیه هی چرت میزد...برای اینکه خوابش نبره و مجبور نشه 60 کیلومتر تا وضو خونه نره من یه ایده ای به مغزم خطور کرد!گفتم هانیه خانم تا 15 میشمرم بلند میشی بعدش باز میخوابی و هی دوباره تا 15 میشمرم که خوابت نبره...بیچاره فقط هر دفعه 15 ثانیه وقت داشت بخوابه که البته یکم غُر زد کردمش 20 ثانیه که رایحه دق نکنه.!
خلاصه اینم از این بیدار موندنه...
وقتی از جنوب برگشته بودیم و من تو حل یه مشکلی کم آورده بودم به گوشی خواهر هانیه پک زدم که "هانیه من دیگه بلد نیستم بشمرم...برام میشمری؟"
و خواهر هانیه هم چون اولین بار بود پیامک میزدم برا همین پکم رو خونده بود جواب داد که:"هانیه الان خوابه .من فعلا میشمرم شما هم برو درستو بخون.1-2-3..."
حالا کلا هروقت قضیه هایی شبیه خواب و اینا پیش میاد بقیه که غیر از اون طرف اند که تو زنده گی یا کارها یا کلا خواب در حال چرت زدنه مجبوریم براش تا20 بشمریم و بیدار شه دوباره تا بیست بشمریم بعدش بخوابه...باز تا 20 بشمریم بیدار شه...تا اینکه کاملا بیدار شه!
حا لا برو بچز به افتخار ورود مریم سادات به گروه میشمریم:
1-2-3-4-5-...20!!!!!